روزی که از کوچه ی احساس دلم میگذری
نرم و آهسته گذر کن …
که دلم
سخت
به احساس دلت
محتاج است …
شاید احساس دلت رنگ جدیدی بدهد
به گل قالی بی جلوه ی این کنج اتاق
شاید ابعاد جدیدی به دلم راه گشود
که نگویم تنگـــست …
که نگویم دلتنــــگ
و بگویم برپاست …
و بگویم مشتاق، پی دیدار شماست …
شاید آسان بشود گفت: " تحمل" و
ببینی لبخند همچنان پابرجاست …
شاید آسان بشود گفت: ســــــــلام
نویسنده شعر
شعر های زیبا
لبریزم کن از عشق بیکرانت
یاریم ده در شکر و سپاست
نیرویم بخش در حمد و ثنایت
قدرتم ده در عبادت و بندگی و
آرامم کن از بیقراری و بیتابیت
صبری بزرگم ده تا بر همه درد و رنجها غلبه کنم
ژرفای احساساتم از بیکران اقیانوس به بی نهایت کهکشان می رسد
وقتی به اقیانوس همرنگ اسمان می نگرم گویی اسمان و زمین یکی
شده است
آن وقت بغض گریه ها گلویم را میفشارد
قلبم از شوق تو میجوشد
میخروشد
بیشتر از عشـــــــق بر تـــــــو عاشقــــــــــــــم . .
قلب شکسته به انسان قدرت می دهدتابتواندبهتردرک کند.
گاهی باید دروغ را راست پنداشت
و گاهی راست را دروغ !
بی فریب خوردن ،زندگی سخت است
خدایا ...
بدون نوازش های تو ...
میان دست های زندگی ،
مچاله می شویم ...
نوازشت را از ما نگیر ...... !
دو کس در قطعه زمینی نزاع می کردند،هر یک می گفت:« از آن من
است.» نزد عیسی ( علیه السلام ) آمدند، عیسی گفت: « زمین چیز
دیگری می گوید. » گفتند: « چه می گوید ؟» گفت:
« زمین می گوید هر دو از آن منند ! »
آسمان روی سرم سنگینی میکند
روزهایم کش امده
هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم
باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم
روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند
چون
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد
رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
خدایا...
دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت!
نزدیک؛
بی خطر،
بخشنده...
سلام
Power By:
LoxBlog.Com |